X
تبلیغات
"خانه ام ابري است" - اشعار نیما یوشیج

درباره وبلاگ

      ناودانها شر شر باران بی صبری است
      آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
      کفشهایی منتظر در چارچوب در
      کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
      پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
      در تب دردی که مثل زندگی جبری است
      و سرانگشتی به روی شیشه های مات
      بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "



      اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
      اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
      اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم…
      اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.


      سلام.امیدوارم چند دقیقه ای که مهمون وبلاگ و این خونم هستین,بهتون خوش بگذره و لذت ببرین.منتظر نظراتتون هستم.نظر بذارید تا منم به رسم ادب و احترام بیام وبتون!منتظرم...

      هست شب,يک شب دم کرده وخاک
      رنگ رخ باخته است.
      باد،نوباوه اب،از بر کوه
      سوي من تاخته است.
      هست شب،همچو ورم کرده تني گرم در استاده هوا،
      هم ازين روست نمي‌بيند اگر گمشده‌اي راهش را.
      باتنش گرم،بيابان دراز
      مرده را ماند در گورش تنگ
      به دل سوخته‌ي من ماند
      به تنم خسته که ميسوزد از هيبت تب!
      هست شب.آري،شب.

      نيما يوشيج & مدیر وبلاگ:م-حسینی
      --------------------------------------------
      بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

      گر چه میدانم که عمری در غریبی زیستم

      مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام

      تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم

      در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق

      لب شکست از خشکی

      اما همچنان می ایستم

      روزگار بقیه عمر سبزم را ربود

      گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم

      ای فریماه شب تار یاریم کن

      تا بدانم سایه گمگشته ای از کیستم

آرشیو موضوعی

  • اشعار نیما یوشیج
  • اشعار سهراب سپهری
  • شعرهای خودم:م.حسینی
  • اشعار شاملو
  • ری را(نیما یوشیج)
  • همه شب(نیما یوشیج)
  • داروگ(نیما یوشیج)
  • آهنگر(نیما یوشیج)
  • خانه ام ابری ست(نیما یوشیج)
  • در نخستین ساعت شب(نیما یوشیج)
  • شعر مهتاب(نیما یوشیج)
  • شعر شب(نیما یوشیج)
  • اجاق خاموش(نیما یوشیج)
  • خونریزی(نیما یوشیج)
  • قصه رنگ پریده(نیما یوشیج)
  • در کنار رودخانه(نیما یوشیج)
  • دل فولادم(نیما یوشیج)
  • روی بندرگاه(نیما یوشیج)
  • شب پره ی ساحل نزدیک(نیما یوشیج)
  • هست شب(نیما یوشیج)
  • فرق است(نیما یوشیج)
  • برف(نیما یوشیج)
  • سیولیشه(نیما یوشیج)
  • در پیش کومه ام(نیما یوشیج)
  • کک کی(نیما یوشیج)
  • بر سر قایقش(نیما یوشیج)
  • پاسها از شب گذشته است(نیما یوشیج)
  • ترا من چشم در راهم(نیما یوشیج)
  • شب همه شب(نیما یوشیج)
  • قایق(نیما یوشیج)
  • مرغ شباویز(نیما یوشیج)
  • هنوز از شب(نیما یوشیج)
  • شب است(نیما یوشیج)
  • ای شب شوم(نیما یوشیج)
  • منت دونان(نیما یوشیج)
  • شیر(نیما یوشیج)
  • چشمه ی کوچک(نیما یوشیج)
  • یادگار(نیما یوشیج)
  • انگاسی(نیما یوشیج)
  • بز ملا حسن(نیما یوشیج)
  • گل ناز دار(نیما یوشیج)
  • مفسده گل(نیما یوشیج)
  • گل زودرس(نیما یوشیج)
  • مرغ آمین(نیما یوشیج)
  • ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد(شاملو)
  • ماهی(شاملو)
  • فراغی(شاملو)
  • شبانه آخر(شاملو)
  • تکرار(شاملو)
  • افق روشن(شاملو)
  • درخت و بارون(شاملو)
  • نوروز(شاملو)
  • طراح قالب

  • مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
    رفته تا آنسوی این بیداد خانه
    باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
    نوبت روز گشایش را
    در پی چاره بمانده.
     
    می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
    جور دیده مردمان را.
    با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
    می دهد پیوندشان در هم
    می کند از یاس خسران بار آنان کم
    می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
     
    بسته در راه گلویش او
    داستان مردمش را.
    رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
    بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.
     
    او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
    با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
    از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
    از درون استغاثه های رنجوران.
    در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
    وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
    که ندارد لحظه ای از آن رهایی
    می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.
     
    چون نشان از آتشی در دود خاکستر
    می دهد از روی فهم رمز درد خلق
    با زبان رمز درد خود تکان در سر.
    وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
    از کسان احوال می جوید.
    چه گذشته ست و چه نگذشته است
    سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.
     
    داستان از درد می رانند مردم.
    در خیال استجابتهای روزانی
    مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.
     
    زیر باران نواهایی که می گویند:
    " باد رنج ناروای خلق را پایان."
    ( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)
     
    مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
    بانگ برمی دارد:
    ـــ" آمین!
    باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
    وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
    و به نام رستگاری دست اندر کار
    و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش."
     
    خلق می گویند:
       ـــ" آمین!
    در شبی اینگونه با بیداش آیین.
    رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
    و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
    هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید."
     
    ـــ" رستگاری روی خواهد کرد
    و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد." مرغ می گوید.
     
    خلق می گویند:
    ـــ" اما آن جهانخواره
    ( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر."
    مرغ می گوید:
    ـــ" در دل او آرزوی او محالش باد."
    خلق می گویند:
    ـــ" اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
    همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش."
     
    مرغ می گوید:
    ـــ" زوالش باد!
    باد با مرگش پسین درمان
    نا خوشیّ آدمی خواری.
    وز پس روزان عزت بارشان
    باد با ننگ همین روزان نگونسازی!"
     
    خلق می گویند:
    ـــ" اما نادرستی گر گذارد
    ایمنی گر جز خیال زندگی کردن
    موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
    ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
    بر سر ما باز زندانی
    و اسیری را بود پایان.
    و رسد مخلوق بی سامان به سامانی."
    مرغ می گوید:
    ـــ" جدا شد نادرستی."
     
    خلق می گویند:
    ـــ" باشد تا جدا گردد."
     
    مرغ می گوید:
    ـــ" رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود."
     
    خلق می گویند:
    ـــ" باشد تا رها گردد."
     
    مرغ می گوید:
    ـــ" به سامان بازآمد خلق بی سامان
    و بیابان شب هولی
    که خیال روشنی می برد با غارت
    و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
    و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
    این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
    و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
    در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
    و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
    و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
    این زمان مانند زندانهایشان ویران
    باغشان را در شکسته.
    و چو شمعی در تک گوری
    کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
    هر تنی زانان
    از تحیّر بر سکوی در نشسته.                   
    و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش."
     
    خلق می گویند:
    ـــ" بادا باغشان را، درشکسته تر
    هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
    وز سرود مرگ آنان، باد
    بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش."
    ـــ" بادا!" یک صدا از دور می گوید
    و صدایی از ره نزدیک،
                                          اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:
    ـــ" این، سزای سازگاراشان
    باد، در پایان دورانهای شادی
    از پس دوران عشرت بار ایشان."
     
    مرغ می گوید:
    ـــ" این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
    با چنان آبادشان از روی بیدادی."
    ـــ" بادشان!" ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
    ـــ" باد آمین!
    و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!"
    ـــ" باد آمین!
    و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!"
    ـــ" آمین! آمین!"
    و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
    هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.
    و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
                                       " اینک در و اینک زخم"
    ( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
    ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
    ـــ" آمین!
    در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
    بسته لب بودند
    و بدان مقبول
    و نکویان در تعب بودند."
    ـــ" آمین!
     
    در حساب روزگارانی
    کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
    و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
    چشمه های روشنایی کور می کردند."
    ـــ" آمین!"
     
    ـــ" با کجی آورده های آن بداندیشان
    که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
    این به کیفر باد!"
    ـــ" آمین!"
     
    ـــ" با کجی آورده هاشان شوم
    که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
    و از آن خاموش می آمد چراغ خلق."
                            ـــ" آمین!"
     
    ـــ" با کجی آورده هاشان زشت
    که از آن پرهیزگاری بود مرده
    و از آن رحم آوری واخورده."
    ـــ" آمین!"
     
    ـــ" این به کیفر باد
    با کجی آورده شان ننگ
    که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
    و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا."
    ـــ" آمین! آمین!"
    *
    و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
    ( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
    مرغ آمین گوی
    دور می گردد
    از فراز بام
    در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور
    می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
    وز بر آن سرد دوداندود خاموش
    هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
    می گریزد شب.
    صبح می آید.
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:51 |

    آن گل زودرس چو چشم گشود
     به لب رودخانه تنها بود
     گفت دهقان سالخورده كه : حیف كه چنین یكه بر شكفتی زود
     لب گشادی كنون بدین هنگام
     كه ز تو خاطری نیابد سود
     گل زیبای من ولی مشكن
     كور نشناسد از سفید كبود
    نشود كم ز من بدو گل گفت
     نه به بی موقع آمدم پی جود
    كم شود از كسی كه خفت و به راه
     دیر جنبید و رخ به من ننمود
     آن كه نشناخت قدر وقت درست
     زیرا این طاس لاجورد چه جست ؟

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:43 |

    صبح چو انوار سرافكنده زد
    گل به دم باد وزان خنده زد
     چهره برافروخت چو اختر به دشت
     وز در دل ها به فسون می گذشت
     ز آنچه به هر جای به غمزه ربود
     بار نخستین دل پروانه بود
     راه سپارنده ی بالا و پست
    بست پر و بال و به گل بر نشست
    گاه مكیدیش لب سرخ رنگ
    گاه كشیدیش به بر تنگ تنگ
    نیز گهی بی خود و بی سر شدی
     بال گشادی به هوا بر شدی
     در دل این حادثه ناگه به دشت
     سرزده زنبوری از آنجا گذشت
    تیزپری ،‌ تندروی ،زرد چهر
    باخته با گلشن تابنده مهر
     آمد و از ره بر گل جا كشید
     كار دو خواهنده به دعوا كشید
     زین به جدل خست پر و بال ها
     زان همه بسترد خط و خال ها
     تا كه رسید از سر ره بلبلی
     سوختهای ، خسته ی روی گلی
     بر سر شاخی به ترنم نشست
     قصه ی دل را به سر نغمه بست
    لیك رهی از همه ناخوانده بیش
     دید هیاهوی رقیبان خویش
    یك دو نفس تیره و خاموش ماند
     خیره نگه كرد و همه گوش ماند
    خنده ی بیهوده ی گل چون بدید
    از دل سوزنده صفیری كشید
     جست ز شاخ و به هم آویختند
     چند تنه بر سر گل ریختند
     مدعیان كینه ور و گل پرست
     چرخ بدادند بی پا و دست
     تا ز سه دشمن یكی از جا گریخت
     و آن دگری را پر پر نقش ریخت
     و آن گل عاشق كش همواره مست
     بست لب از خنده و در هم شكست
     طالب مطلوب چو بسیار شد
     چند تنی كشته و بیمار شد
    طالب مطلوب چو بسیار شد
    چند تنی كشته و بیمار شد
     پس چو به تحقیق یكی بنگری
    نیست جز این عاقبت دلبری
    در خم این پرده ز بالا و پست
    مفسده گر هست ز روی گل است
    گل كه سر رونق هر معركه است
     مایه ی خونین دلی و مهلكه است
     كار گل این است و به ظاهر خوش است
     لیك به باطن دم آدم كش است
     گر به جهان صورت زیبا نبود
    تلخی ایام ،‌ مهیا نبود

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:42 |

    سود گرت هست گرانی مكن
     خیره سری با دل و جانی مكن
    آن گل صحرا به غمزه شكفت
    صورت خود در بن خاری نهفت
    صبح همی باخت به مهرش نظر
     ابر همی ریخت به پایش گهر
    باد ندانسته همی با شتاب
     ناله زدی تا كه برآید ز خواب
     شیفته پروانه بر او می پرید
     دوستیش ز دل و جان می خرید
     بلبل آشفته پی روی وی
     راهی همی جست ز هر سوی وی
     وان گل خودخواه خود آراسته
     با همه ی حسن به پیراسته
     زان همه دل بسته ی خاطر پریش
     هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش
    شیفتگانش ز برون در فغان
     او شده سرگرم خود اندر نهان
     جای خود از ناز بفرسوده بود
     لیك بسی بیره و بیهوده بود
     فر و برازندگی گل تمام
     بود به رخساره ی خوبش جرام
     نقش به از آن رخ برتافته
     سنگ به از گوهرنایافته
     گل كه چنین سنگدلی برگزید
    عاقبت از كار ندانی چه دید
     سودنكرده ز جوانی خویش
    خسته ز سودای نهانی خویش
    آن همه رونق به شبی در شكست
    تلخی ایان به جایش نشست
     از بن آن خار كه بودش مقر
     خوب چو پژمرد برآورد سر
     دید بسی شیفته ی نغمه خوان
     رقص كنان رهسپر و شادمان
     از بر وی یكسره رفتند شاد
    راست بماننده ی آن تندباد
     خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
     ز آن كه یكی دیده بدو برندوخت
    هر كه چو گل جانب دل ها شكست
     چون كه بپژمرد به غم برنشست
    دست بزد از سر حسرت به دست
     كانچه به كف داشت ز كف داده است
    چون گل خودبین ز سر بیهشی
    دوست مدار این همه عاشق كشی
    یك نفس از خویشتن آزاد باش
     خاطری آور به كف و شاد باش

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:41 |
    بز ملا حسن مسئله گو
     چو به ده از رمه می كردی رو
     داشت همواره به همره پس افت
     تا سوی خانه ،‌ ز بزها ، دو سه جفت
     بز همسایه ،‌بز مردم ده
     همه پر شیر و همه نافع و مفت
     شاد ملا پی دوشیدنشان
     جستی از جای و به تحسین می گفت
    مرحبا بز بزك زیرك من
     كه كند سود من افزون به نهفت
     روزی آمد ز قصا بز گم شد
     بز ملا به سوی مردم شد
    جست ملا ،‌ كسل و سرگردان
    همه ده ، خانه ی این خانه ی آن
     زیر هر چاله و هر دهلیزی
     كنج هر بیشه ،‌به هر كوهستان
    دید هر چیز و بز خویش ندید
     سخت آشفت و به خود عهد كنان
    گفت : اگر یافتم این بد گوهر
     كنمش خرد سراسر استخوان
     ناگهان دید فراز كمری
     بز خود را از پی بوته چری
    رفت و بستش به رسن ،‌زد به عصا
     بی مروت بز بی شرم و حیا
     این همه آب و علف دادن من
    عاقبت از توام این بود جزا
    كه خورد شیر تو را مرده ده ؟
    بزك افتاد و بر او داد ندا
    شیر صد روز بزان دگر
     شیر یك روز مرا نیست بها ؟
    یا مخور حق كسی كز تو جداست
     یا بخور با دگران آنچه تراست
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:40 |

    سوی شهر آمد آن زن انگاس
    سیر كردن گرفت از چپ و راست
     دید آیینه ای فتاده به خاك
     گفت : حقا كه گوهری یكتاست
     به تماشا چو برگرفت و بدید
     عكس خود را ، فكند و پوزش خواست
    كه : ببخشید خواهرم ! به خدا
    من ندانستم این گوهر ز شماست
     ما همان روستازنیم درست
     ساده بین ،‌ساده فهم بی كم و كاست
    كه در آیینه ی جهان بر ما
     از همه ناشناس تر ، خود ماست

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:39 |
    در دامن این مخوف جنگل
    و این قله كه سر به چرخ سوده است
     اینجاست كه مادر من زار
     گهواره ی من نهاده بوده است
    اینجاست ظهور طالع نحس
    كامد طفلی زبون به دنیا
     بیهوده بپرورید مادر
     عشق آمد و در وی آشیان ساخت
     بیچاره شد او ز پای تا سر
    دل داد ندا بدو كه : برخیز
    اینجاست كه من به ره فتادم
     بودم با بره ها همآغوش
    ابر و گل و كوه پیش چشمم
    آوازه ی زنگ گله در گوش
    با ناله ی آبها هماهنگ
    اینجا همه جاست خانه ی من
     جای دل پر فسانه ی من
     این شوم و زبون دلم كه گم كرد
     از شومیش آشیانه ی من
     اینجاست نشان بچگی ها
     هیچم نرود ز یاد كانجا
     پیره زنگی رفیق خانه
     می گفت برای من همه شب
    نقلی به پسند بچگانه
     تا دیده ی من به خواب می رفت
    خیزید می از میانه ی خواب
     هر روز سپیده دم بدانگاه
     كه گله ی گوسفند ما بود
    جنبیده ز جا فتاده بر راه
     بزغاله ز پیش و بره از پی
     من سر ز دواج كرده بیرون
    دو دیده برابر روی صحرا
     كه توده شد چو پیكر كوه
     حلقه زده همچو موج دریا
     از پیش رمه بلند می شد
     دو گوش به بانگ نای چوپان
    و آن زنگ بز بزرگ گله
    آواز پرندگان كوچك
    و آن خوب خروسك محله
     كز لانه برون همه پریدند
    وز معركه ی چنین هیاهو
     من خرم و خوش ز جای جسته
    فارغ زدی و ز رنج فردا
     از كشمكش زمانه رسته
    لب پر ز تبسم رضایت
    دل پر ز خیال وقت بازی
     ناگاه شنیدمی صدایی
     این نعره ی بچه های ده بود
     های های رفیق جان كجایی
    ما منتظریم از پس در
     من هیچ نخورده ، كف زننده
     بر سر نه كله نه كفش بر پای
     یكتای به پر سفید جامه
    زنگوله به دست جسته از جای
     از خانه به كوه می دویدیم
    مادر می گفت : بچه آرام
     می كرد پدر به من تبسم
     من زلف فشانده شعر خوانان
     در دامن ابر می شدم گم
     دنیا چو ستاره می درخشید
    اینجاست كه عشق آمد و ساخت
     از حلقه ی بچه ها مرا دور
     خنده بگریخت از لب من
     دل ماند ز انبساط مهجور
     دیده به فراق ، قطره ها ریخت
     ای عشق ،‌امید ، آرزوها
     خسته نشوید در دل من
     تا چند به آشیانه ماندن
     دیدید چه ها ز حاصل من
     كه ترك مرا دگر نگویید ؟
     ای دور نشاط بچگی ها
     برقی كه به سرعتی سرآ�ی
     ای طالع نحس من مگر تو
     مرگی كه به ناگهان درآیی
     ایام گذشته ام كجایی ؟
     باز آی كه از نخست گردید
     تقدیر تو بر سرم نوشته
     بوسم رخ روز و گیسوی شب
    كز جنس تواند ای گذشته
     هر لحظه ز زلف تو است تاری
     از عمر هر آنچه بود با من
     نزد تو به رایگان سپردم
     ای نادره یادگار عشقا
     مردم ز بر تو دل نبردم
     تا باغم خود ترا سرشتم
     باز آی چنان مرا بیفشار
     تا خواب ز دیده ام ربایی
     امید دهی به روزگاری
     كز تو نبود مرا جدایی
     بازآ كه غم است طالب غم
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:38 |
    زدن یا مژه بر مویی گره ها
     به ناخن آهن تفته بریدن
     ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
     به گوش كر شده مدهوش گشته
     صدای پای صوری را شنیدن
     به چشم كور از راهی بسی دور
     به خوبی پشه ی پرنده دیدن
     به جسم خود بدون پا و بی پر
     به جوف صخره ی سختی پریدن
     گرفتن شر ز شیری را در آغوش
     میان آتش سوزان خزیدن
    كشیدن قله ی الوند بر پشت
    پس آنگه روی خار و خس دویدن
     مرا آسان تر و خوش تر بود زان
     كه بار منت دونان كشیدن
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:33 |

    هان ای شب شوم وحشت انگیز
    تا چند زنی به جانم آتش ؟
    یا چشم مرا ز جای بركن
     یا پرده ز روی خود فروكش
    یا بازگذار تا بمیرم
     كز دیدن روزگار سیرم
     دیری ست كه در زمانه ی دون
     از دیده همیشه اشكبارم
    عمری به كدورت و الم رفت
     تا باقی عمر چون سپارم
     نه بخت بد مراست سامان
     و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
     چندین چه كنی مرا ستیزه
     بس نیست مرا غم زمانه ؟
     دل می بری و قرار از من
     هر لحظه به یك ره و فسانه
     بس بس كه شدی تو فتنه ای سخت
     سرمایه ی درد و دشمن بخت
     این قصه كه می كنی تو با من
     زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
    خوبست ولیك باید از درد
    نالان شد و زار زار بگریست
     بشكست دلم ز بی قراری
     كوتاه كن این فسانه ،‌باری
    آنجا كه ز شاخ گل فروریخت
     آنجا كه بكوفت باد بر در
     و آنجا كه بریخت آب مواج
     تابید بر او مه منور
     ای تیره شب دراز دانی
     كانجا چه نهفته بد نهانی ؟
    بودست دلی ز درد خونین
     بودست رخی ز غم مكدر
     بودست بسی سر پر امید
     یاری كه گرفته یار در بر
     كو آنهمه بانگ و ناله ی زار
     كو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
    در سایه ی آن درخت ها چیست
     كز دیده ی عالمی نهان است ؟
     عجز بشر است این فجایع
    یا آنكه حقیقت جهان است ؟
     در سیر تو طاقتم بفرسود
     زین منظره چیست عاقبت سود ؟
     تو چیستی ای شب غم انگیز
     در جست و جوی چه كاری آخر ؟
    بس وقت گذشت و تو همانطور
     استاده به شكل خوف آور
     تاریخچه ی گذشتگانی
     یا رازگشای مردگانی؟
    تو آینه دار روزگاری
    یا در ره عشق پرده داری ؟
     یا شدمن جان من شدستی ؟
     ای شب بنه این شگفتكاری
     بگذار مرا به حالت خویش
     با جان فسرده و دل ریش
    بگذار فرو بگیرد دم خواب
     كز هر طرفی همی وزد باد
     وقتی ست خوش و زمانه خاموش
    مرغ سحری كشید فریاد
     شد محو یكان یكان ستاره
     تا چند كنم به تو نظاره ؟
    بگذار بخواب اندر آیم
     كز شومی گردش زمانه
     یكدم كمتر به یاد آرم
     و آزاد شوم ز هر فسانه
     بگذار كه چشم ها ببندد
     كمتر به من این جهان بخندد

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:32 |
    هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
    و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.
     
    به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
    به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
    به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند
     
    و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
    نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
    در این تاریک منزل می زند سوسو.
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:29 |

    به شب آویخته مرغ شباویز
    مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن.
    اگر بی سود می چرخد
    وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود می چرخد...
     
    به چشمش هر چه می چرخد، ـــ چو او بر جای ـــ
    زمین، با جایگاهش تنگ.
    و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ
    و جاده های خاموش ایستاده
    که پای زنان و کودکان با آن گریزانند
    چو فانوس نفس مرده
    که او در روشنایی از قفای دود می چرخد.
    ولی در باغ می گویند:
    " به شب آویخته مرغ شباویز
    به پا، زآویخته ماندن، بر این بام کبود اندود می چرخد."

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:28 |

    من چهره ام گرفته
    من قایقم نشسته به خشکی
     
    با قایقم نشسته به خشکی
    فریاد می زنم:
    " وامانده در عذابم انداخته است
    در راه پر مخافت این ساحل خراب
    و فاصله است آب
    امدادی ای رفیقان با من."
    گل کرده است پوزخندشان اما
    بر من،
    بر قایقم که نه موزون
    بر حرفهایم در چه ره و رسم
    بر التهابم از حد بیرون.
     
    در التهابم از حد بیرون
    فریاد بر می آید از من:
    " در وقت مرگ که با مرگ
    جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
    هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
    سهو است و جز به پاس ضرر نیست."
    با سهوشان
    من سهو می خرم
    از حرفهای کامشکن شان
    من درد می برم
    خون از درون دردم سرریز می کند!
    من آب را چگونه کنم خشک؟
    فریاد می زنم.
    من چهره ام گرفته
    من قایقم نشسته به خشکی
    مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
    یک دست بی صداست
    من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
     
    فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
    فریاد من رسا
    من از برای راه خلاص خود و شما
    فریاد می زنم.
    فریاد می زنم!

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:27 |
    شب همه شب شکسته خواب به چشمم
    گوش بر زنگ کاروانستم
    با صداهای نیم زنده ز دور
    هم عنان گشته هم زبان هستم.
    *
    جاده اما ز همه کس خالی است
    ریخته بر سر آوار آوار
    این منم مانده به زندان شب تیره که باز
    شب همه شب
    گوش بر زنگ کاروانستم
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:26 |
    ترا من چشم در راهم شباهنگام
    که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    ترا من چشم در راهم.
     
    شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرم یاد آوری یا نه
    من از یادت نمی کاهم
    ترا من چشم در راهم.
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:25 |

    پاسها از شب گذشته است.
    میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
    میزبان در خانه اش تنها نشسته.
    در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
    اوست مانده.اوست خسته.
     
    مانده زندانی به لبهایش
    بس فراوان حرفها اما
    با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
    چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
    میزبان در خانه اش تنها نشسته.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:24 |

    بر سر قایقش اندیشه کنان  قایق بان
    دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
    "اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
    *
    سخت طوفان زده روی دریاست
    نا شکیباست به دل قایق بان
    شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
    *
    بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
    نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
    "کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:23 |

    دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش
    "کک کی" که مانده گم.
     
    از چشم ها نهفته پری وار
    زندان بر او شده است علف زار
    بر او که او قرار ندارد
    هیچ آشنا گذار ندارد.
     
    اما به تن درست و برومند
    "کک کی" که مانده گم
    دیری است نعره میکشد از بیشه ی خموش.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:22 |
    در پیش کومه ام
    در صحنه ی تمشک
    بیخود ببسته است
    مهتاب بی طراوت.لانه.
    *
    یک مرغ دل نهاده ی دریادوست
    با نغمه هایش دریایی
    بیخود سکوت خانه سرایم را
    کرده است چون خیاش ویرانه.
    *
    بیخود دویده است
    بیخود تنیده است
    "لم" در حواشی "آئیش"
    باد از برابر جاده
    کانجا چراغ روشن تا صبح
    می سوزد از پی چه نشانه.
    *
    ای یاسمن تو بیخود پس
    نزدیکی از چه نمی گیری
    با این خرابم آمده خانه.
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:22 |

    تی تیک تی تیک
    در این کران ساحل و به نیمه شب
    نک می زند
    "سیولیشه"
    روی شیشه.
     
    به او هزار بار
    ز روی پند گفته ام
    که در اطاق من ترا
    نه جا برای خوابگاست
    من این اطاق را به دست
    هزار بار رفته ام.
    چراغ سوخته
    هزار بر لبم
    سخن به مهر دوخته.
     
    ولیک بر مراد خود
    به من نه اعتناش او
    فتاده است در تلاش او
    به فکر روشنی کز آن
    فریب دیده است و باز
    فریب می خورد همین زمان.
     
    به تنگنای نیمه شب
    که خفته روزگار پیر
    چنان جهان که در تعب
    کوبد سر
    کوبد پا.
     
    تی تیک تی تیک
    سوسک سیا
    سیولیشه
    نک می زند
    روی شیشه.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:21 |

    زردها بی خود قرمز نشده اند
    قرمزی رنگ نینداخته است
    بی خودی بر دیوار.
    صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
    "وازانا" پیدا نیست
    گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
    بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
    وازانا پیدا نیست
    من دلم سخت گرفته است از این
    میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
    که به جان هم نشناخته انداخته است:
    چند تن خواب آلود
    چند تن نا هموار
    چند تن نا هشیار.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:20 |

    بودم به کارگاه جوانی
    دوران روزهای جوانی مرا گذشت
    در عشق های دلکش و شیرین
    (شیرین چو وعده ها)
    یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام.
    فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.
    *
    آمد مرا گذار به پیری
    اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام
    فکری است باز در سرم از عشق های تلخ
    لیک او نه نام داند از من نه من از او
    فرق است در میانه که در غره یا به سلخ.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:19 |

    هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
    رنگِ رخ باخته است.
    باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
    سوی من تاخته است.
    *
    هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
    هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
    *
    با تنش گرم، بیابان دراز
    مرده را ماند در گورش تنگ
    با دل سوخته ی من ماند
    به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
    هست شب. آری، شب.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:18 |

    چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک
    شب پره ی ساحل نزدیک
    دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.
     
    شب پره ی ساحل نزدیک!
    در تلاش تو چه مقصودی است؟
    از اطاق من چه می خواهی؟
     
    شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
    " چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
    باز کن در بر من
    خستگی آورده شب در من."
    به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
    هر تنی را می تواند برد هر راهی
    راه سوی عافیتگاهی
    وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.
     
    چوک و چوک!... در این دل شب کازو این رنج می زاید
    پس چرا هر کس به راه من نمی آید...؟

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:17 |
    آسمان یکریز می بارد
    روی بندرگاه.
    روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه
    روی " آیش" ها که " شاخک" خوشه اش را می دواند.
    روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر تا سرش امشب
    مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.
    همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی
    که او را میشناسی)
     
    خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.
    ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست
    و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان می آید از درد درون
    خالی است.
     
    و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!
    هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
    چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
    وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.
     
    بچه ها، زنها،
    مردها، آنها که در خانه بودند،
    دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:15 |
    ول کنید اسب مرا
    راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
    و مرا هرزه درا،
    که خیالی سرکش
    به در خانه کشاندست مرا.
     
    رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
    سرزمینهایی دور
    جای آشوبگران
    کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
    می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
    *
    فکر می کردم در ره چه عبث
    که ازین جای بیابان هلاک
    می تواند گذرش باشد هر راهگذر
    باشد او را دل فولاد اگر
    و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
    و بگیرد مشکلها آسان.
    و جهان را داند
    جای کین و کشتار
    و خراب و خذلان.
     
    ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
    بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
    خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
    چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
    هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.
     
    از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
    منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
    همه چیز از کف من رفته به در
    دل فولادم با من نیست
    همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
    دل فولادم مانده در راه.
    دل فولادم را بی شکی انداخته است
    دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
    وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
    ـــ ناروا در خون پیچان
    بی گنه غلتان در خون ـــ
    دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:15 |
    در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
    روز، روز آفتابی است.
    صحنه ی آییش گرم است.
     
    سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
    در کنار رودخانه.
     
    در کنار رودخانه من فقط هستم
    خسته ی درد تمنا،
    چشم در راه آفتابم را.
    چشم من اما
    لحظه ای او را نمی یابد.
    آفتاب من
    روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
    آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
    از درنگ من،
    یا شتاب من،
    آفتابی نیست تنها آفتاب من
    در کنار رودخانه
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 18:13 |
    " ری را"...صدا می آید امشب
    از پشت " کاچ" که بند آب
    برق سیاه تابش تصویری از خراب
    در چشم می کشاند.
    گویا کسی است که می خواند...
     
    اما صدای آدمی این نیست.
    با نظم هوش ربایی من
    آوازهای آدمیان را شنیده ام
    در گردش شبانی سنگین؛
    زاندوه های من
    سنگین تر.
    و آوازهای آدمیان را یکسر
    من دارم از بر.
     
    یکشب درون قایق دلتنگ
    خواندند آنچنان؛
    که من هنوز هیبت دریا را
    در خواب
     می بینم.
     
    ری را. ری را...
    دارد هوا که بخواند.
    درین شب سیا.
    او نیست با خودش،
    او رفته با صدایش اما
    خواندن نمی تواند.
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 17:46 |

    در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
    دست او بر پتک
    و به فرمان عروقش دست
    دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
    " ـــ کی به دست من
    آهن من گرم خواهد شد
    و من او را نرم خواهم دید؟
    آهن سرسخت!
    قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!"
     
    زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
    چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
    خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
    او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
    ( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
    و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
    ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
     
    بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
    می گذارد او ( آن آهنگر)
    دست مردم را به جای دست های خود.
     
    او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
    ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
    او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
    او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 17:45 |

    خشک آمد کشتگاه
    در جوار کشت همسایه.
    گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک
    سوگواران در میان سوگواران."
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
     
    بر بساطی که بساطی نیست
    در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
    و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
    ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 17:45 |

    در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
    در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
    " بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
    هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
    مرده اش در لای دیوار است پنهان"
     
    آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
    او، روانش خسته و رنجور مانده است
    با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
    در نخستین ساعت شب:
    ـــ " در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست
    آویزان
    همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من
    که ز من دور است و در کار است
    زیر دیوار بزرگ شهر."
    *
    در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
    در غم ناراحتی های کسانم؛
    همچنانی کان زن چینی
    بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،
    من سرودی آشنا را می کن در گوش
    من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
    و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!
    *
    در نخستین ساعت شب،
    این چراغ رفته را خاموش تر کن
    من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
    راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
    من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
    وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
    دیرگاهی هست می خوانم.
    در بطون عالم اعداد بیمر
    در دل تاریکی بیمار
    چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته
    که بزور دستهای ما به گرد ما
    می روند این بی زبان دیوارها بالا.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    پ.ن:سلام.به همه ي دوستان.ايام محرم رو به همه دوستاران و عزاداران امام حسين(ع) تسليت ميگم....

    ببخشيد که دير به دير به وبلاگاتون سر ميزنم...جبران ميکنم....

    اينم يه شعر زيبا تقديم به همه ي دوستان....

    از همتون التماس دعا دارم

     

    تنها نه همچو شمع به پایت گریستم

    هر جا که دست داد برایت گریستم

     

    در کربلای عشق تو دوشینه یک فرات

    ای جان تشنه‌ام به فدایت گریستم

     

    هر جا که داد تشنه‌لبی پیش یار جان

    بر کشتگان کرب بلایت گریستم

     

    در شام هجر از دل تنگ خرابه‌ام

    هی ناله کردم و به عزایت گریستم

     

    هر جا که مرغ نوحه‌سرا نوحه کرد سر

    پرپر زدم من و به هوایت گریستم

     

    هر کس به سینه می‌زد و می‌گفت یاحسین

    همراه او به زیر لوایت گریستم

     

    در راه شام همره یک کاروان اسیر

    بر آن سر ز جسم جدایت گریستم

     

    زمزم شدم ز گریه سر کوی ماتمت

    دل سعی کرد و من به صفایت گریستم

     

    ای تشنه‌لب که آبروی عشق خون تست

    بر خون تو به خون خدایت گریستم

     

    فردا که هیچ جز غم عشقت نمی‌خرند

    شاها گواه باش برایت گریستم

     

    ای دیده خفته بودی و من از دل پناه

    در ماتم حسین به جایت گریستم

     

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 و ساعت 19:41 |

    گشت یكی چشمه ز سنگی جدا 


     غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا


    گه به دهان بر زده كف چون صدف


    گاه چو تیری كه رود بر هدف


    گفت : درین معركه یكتا منم


    تاج سر گلبن و صحرا منم


     چون بدوم ، سبزه در آغوش من


     بوسه زند بر سر و بر دوش من


    چون بگشایم ز سر مو ، شكن


     ماه ببیند رخ خود را به من


     قطره ی باران ، كه در افتد به خاك


     زو بدمد بس كوهر تابناك


     در بر من ره چو به پایان برد


     از خجلی سر به گریبان برد


     ابر ، زمن حامل سرمایه شد


     باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد


     گل ، به همه رنگ و برازندگی


     می كند از پرتو من زندگی


    در بن این پرده ی نیلوفری


    كیست كند با چو منی همسری ؟


    زین نمط آن مست شده از غرور


     رفت و ز مبدا چو كمی گشت دور


     دید یكی بحر خروشنده ای


     سهمگنی ، نادره جوشنده ای


     نعره بر آورده ، فلك كرده كر


    دیده سیه كرده ،‌شده زهره در


     راست به مانند یكی زلزله


     داده تنش بر تن ساحل یله


     چشمه ی كوچك چو به آنجا رسید


     وان همه هنگامه ی دریا بدید


     خواست كزان ورطه قدم دركشد


     خویشتن از حادثه برتر كشد


     لیك چنان خیره و خاموش ماند


     كز همه شیرین سخنی گوش ماند


    خلق همان چشمه ی جوشنده اند


     بیهوده در خویش هروشنده اند


     یك دو سه حرفی به لب آموخته


     خاطر بس بی گنهان سوخته


    لیك اگر پرده ز خود بردرند


     یك قدم از مقدم خود بگذرند


     در خم هر پرده ی اسرار خویش


     نكته بسنجند فزون تر ز پیش


     چون كه از این نیز فراتر شوند


     بی دل و بی قالب و بی سر شوند


     در نگرند این همه بیهوده بود


     معنی چندین دم فرسوده بود


     آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر


     و آنچه بكردند ز شر و ز خیر


     بود كم ار مدت آن یا مدید


     عارضه ای بود كه شد ناپدید


     و آنچه به جا مانده بهای دل است


    كان همه افسانه ی بی حاصل است

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت 20:11 |

     

     سلام به دوستان.اينم آپ!!ديدم اين وبلاگ نيما يوشيج هست ولي هيچ عکسي ازش توي اين وب نيست!!تصميم گرفتم براتون دوتا عکس بگذارم.اوليه رو نيما خودش کشيده دومي هم عکس خودشه و پسرش شراگيم.

    نيما به قلم خودش... 

     

     

     

     

     

    خونریزی

    پا گرفته است زمانی است مدید
    نا خوش احوالی در پیکر من
    دوستانم، رفقای محرم!
    به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
    این دلاشوب چراغ
    روشنایی بدهد در بر من!
     
    من به تن دردم نیست
    یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
    و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
    که فرود آمده سوزان
    دم به دم در تن من.
    تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
    و به یک جور و صفت می دانم
    که در این معرکه انداخته اند.
     
    نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
    به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
    کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
     
    یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
    به تب ذات الجنب
    و من اکنون در من
    تب ضعف است برآورده دمار.
     
    من نیازی به حکیمانم نیست
    " شرح اسباب " من تب زده در پیش من است
    به جز آسودن درمانم نیست
    من به از هر کس
    سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
    با تنم طوفان رفته ست
    تبم از ضعف من است
    تبم از خونریزی.

     

    زندگی اون لحظه هایی نیست که نفس میکشی.درواقع اون لحظه هاییه که نفس آدم رو بند میاره.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ جمعه هفتم آبان 1389 و ساعت 15:15 |

    مانده از شب های دورادور
    بر مسير خامش جنگل
    سنگچينی از اجاقی خرد
    اندرو خاکستر سردی

    همچنان کاندر غبار اندوده ی انديشه های من ملال انگيز
    طرح تصويری در آن هرچيز
    داستانی حاصلش دردی جنگل

    روز شيرينم که با من آشتی بودش
    نقش ناهمرنگ گرديده
    سرد گشته, سنگ گرديده
    بادم پاييزعمرمن کنايت ازبهار روی زردی

    همچنانکه مانده از شب های دورادور
    بر مسير خامش جنگل
    سنگچينی از اجاقی خرد
    اندرو خاکستر سردی

     آبان ۱۳۲۷

     

     

     

     

    هرچه را پایانی است جز حرف عشق

    این همه گفتند و پایانی نداشت...

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ شنبه هفدهم مهر 1389 و ساعت 13:22 |
    این آپدیت و این شعر تقدیم به کسی که دوستش داشتم...

    می تراود مهتاب 

    میدرخشد شب تاب

    نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

    غم این خفته ی چند

    خواب در چشم ترم می شکند

    نگران با من استاده سحر

    صبح می خواهد از من

    کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را

    بلکه خبر

    در جگر لیکن خاری

    از ره این سفرم می شکند

    نازک آرای تن ساقه گلی

    که به جانش کشتم

    و به جان دادمش آب

    ای دریغا به برم می شکند.

    دست ها می سایم 

    تا دری بگشایم 

    بر عبث می پایم 

    که به در کس آید

    در و دیوار به هم ریخته شان

    بر سرم می شکند.

    می تراود مهتاب

    می درخشد شب تاب

    مانده پای آبله از راه دراز

    بر دم دهکده مردی تنها

    کوله بارش بر دوش

    دست او بر در می گوید با خود: غم این خفته ی چند

    خواب در چشم ترم می شکند   
    نیما یوشیج

     

     

     

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ شنبه سوم مهر 1389 و ساعت 14:8 |

    هان ای شب شوم وحشت انگیز
    تا چند زنی به جانم آتش؟
    یا چشم مرا زجای برکن
    یا پرده ز روی خود فروکش
    یا باز گذار تا بمیرم
    کز دیدن روزگار سیرم

    دیری ست که در زمانه ی دون
    از دیده همیشه اشکبارم
    عمری به کدورت و الم رفت
    تا باقی عمر چون سپارم؟
    نه بختِ بدِ مراست سامان
    وای شب،نه تُراست هیچ پایان
    ...

    تو چیستی ای شب غم انگیز
    در جست و جوی چه کاری آخر؟
    بس وقت گذشت و تو همانطور
    استاده به شکل خوف آور
    تاریخچۀ گذشتگانی
    یا راز گشایِ مردگانی

    تو آینه دارِ روزگاری
    یا در رهِ عشق پرده داری؟
    یا دشمن جانِ من شدستی؟
    ای شب بنه این شگفتکاری
    بگذار مرا به حالت خویش
    با جانِ فسرده و دلِ ریش

    بگذار فرو بگیردم خواب
    کز هر طرفی همی وزد باد
    وقتی ست خوش و زمانه خاموش
    مرغ سحری کشید فریاد
    شد محو یکان یکان ستاره
    تا چند کنم به تو نظاره؟

    بگذار به خواب اندر آیم
    کز شومیِ گردشِ زمانه
    یکدم کمتر به یاد آرم
    وآزاد شوم ز هر فسانه
    بگذار که چشمها ببندد
    کمتر به من این جهان بخندد

    شب شوم

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 و ساعت 13:50 |

    ناودانها شر شر باران بی صبری است
    آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
    کفشهایی منتظر در چارچوب در
    کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
    پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
    در تب دردی که مثل زندگی جبری است
    و سرانگشتی به روی شیشه های مات
    بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

     

    سلام به همه دوستان.ماه رمضون مارو از دعاتون بی نصیب نذارید.حلالم کنید اگه خطایی از من سرزده.سر سفره افطار و سحر و مخصوصا شب های قدر مارو از دعاتون بی نصیب نزارید.یادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!

    درضمن آهنگ های وبلاگمو به حرمت ماه مبارک رمضان برداشتم.به امید کمتر گناه کردن...

    کامنتاتونو بزارید بعداز اینکه اومدم انشاءالله جواب تک تکتونو میدم.اینم آدرس وبلاگ قبلیم:

     

    از نفس افتاده

    التماس دعا.منصوره

     

     

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ یکشنبه هفدهم مرداد 1389 و ساعت 22:7 |
      بزن باران

    بزن بر شانه من

    که من مردم

    همیشه استوارم

    بزن باران

    بزن بر دستهای خالی من

    بزن خیسم کن از تنهایی من

    بزن بر دستهای بی کس من

    بزن بر صورت غمدیده من

    بزن باران

    بزن بارانی ام کن

    بزن باران

    بزن دیوانه ام کن

    بزن خاکم کن

    آبم کن

    ترم کن

    بزن باران

    بزن بر گونه های اشکبارم

    بزن بر چشمهای غمگسارم

    بزن باران

    بزن لیلای من رفت

    بزن باران

    بزن شیدای من رفت

    بزن باران

    بزن همتای من رفت

    بزن باران

    بزن ویرانه ام کن

    خرابم کن

    سرابم کن

    بزن افسانه ام کن

    مرا از دست این ماتم رها کن

    بزن باران

    بزن تا تازه گردد

    غم تنهایی و تنهایی من

    بزن باران

    بزن بر سقف خانه

    بزن بر در

    بزن بر شیشه

    بر سر

    بزن تا خانه مان ویرانه گردد

    بزن تا شمعمان پروانه گردد

    بزن تا قصه مان افسانه گردد

    بزن باران

    بزن بر کوچه دل

    بزن تا دل دل دیوانه گردد

    بزن تا مرگ را همخانه گردد

    بزن تا عشق را مستانه گردد

    بزن باران

    بزن فصل جدایی است

    بزن باران

    بزن آن آشنا رفت

    بزن باران

    بزن اکنون

    که اکنون فصل مرگ است

    بزن بر سنگ سخت سینه من

    بزن تا آب گردد کینه من

    بزن بر مرگزار سینه من

    بزن بر شاخه اندیشه من

    بزن من تیره ام

    پاکم کن از درد

    بزن باران

    بزن بر غصه من

    بزن بر ریشه اندیشه من

    بزن سبزم کن از بیرنگی خود

    زن پاکم کن از یکرنگی خود

    بزن بر من

    که من صد رنگ بودم

    بزن پاکم کن از صد رنگ بودن

    بزن باران

    بزن وقت جنون است

    بزن چشمان من دریای خون است

    بزن باران

    بزن مجنون منم من

    بزن باران

    بزن افسون منم من

    بزن تا حد آخر

    بزن ، این قصه آغازی ندارد

    بزن ، این غصه پایانی ندارد

    منم قصه

    منم غصه

    منم درد

    بزن باران

    بزن بر زخم هایم

    که زخمم هیچ درمانی ندارد

    بزن باران

    بزن بر بی کسی ها

    که مجنون دلم لیلا ندارد

    بزن باران

    که کوه بیستونم

    نشان از صورت شیرین ندارد
     اگر فرهاد بودم 
    تای من کو؟

    اگر تنها شدم

    همتای من کو؟

    بزن باران

    بزن همتا ندارم

    بزن مجنون منم

    لیلا ندارم

    بزن فرهاد من از کوه افتاد

    یگانه عشق من از عشق افتاد

    بزن باران

    نه تا دارم

    نه همتا

    بزن تنها شدم

    تنهای تنها

    بزن باران

    که من تنها ترینم

    تمام غصه ها را من قرینم

    بزن باران

    خلاصم کن از این درد

    خلاصم کن از این دلواپسی ها

    شب تنهایی و این بی کسی ها

    بزن باران

    بزن من بی قرارم

    من از نامردمی ها بی غبارم

    شرابم خالصم

    آبم زلالم

    بزن باران

    بزن تا گل بروید

    بزن تا سنگ هم از عشق گوید

    بزن تا از زمین خورشید روید

    بزن تا آسمان تفسیر گردد

    بزن تا خوابها تعبیر گردد

    بزن تا قصه دلتنگی ما

    رفیع قله تدبیر گردد

    بزن باران

    بزن بر جویباران

    بزن تا سیر گردد کوهساران

    بزن باران

    بزن تا بی قراری سر بگیرم

    بزن تا عشق را در دست گیرم

    بزن باران

    بزن مجنون ندیدی ؟

    بزن باران

    بزن مجنون ترم کن

    بزن از عشق هم افزونترم کن

    بزن تا پر بگیرم تا دل ابر

    بزن تا آسمانها را ببوسم

    بزن تا کهکشانها را بگیرم

    بزن باران

    بزن تا عشق باقی است

    بزن تا عشق را در بر بگیرم

    بزن باران

    بزن دست خودم نیست

    بزن باران

    بزن دست دلم نیست

    زن باران

    بزن دست تو هم نیست

    بزن تا بوی محبوبم بیاید

    بزن تا از نگاه عاشق من

    بزن تا جویبار خون بیاید

    بزن باران

    خجالت می کشی باز؟

    بزن، اینجا کسی فکر کسی نیست

    بزن تا سیلی از ماتم ببارم

    بزن تا از غم عشقم بمیرم

    بزن باران

    بزن تا صبح فردا

    بزن تا آفتاب روشنی ها

    بزن باران

    شب است و تیرگی ها

    بزن تا تیرگی ها پاک گردد

    بزن تا این یخ تردید ها هم

    از این باریدن تو آب گردد

    بزن باران

    بزن شب بس دراز است

    بزن صبح ظفر گویی به راه است

    بزن باران

    اسیر این شبم من

    مرا از این شب تیره رها کن

    بزن باران

    بزن تا باز گردد

    یگانه تا و همتای من از شب

    بزن باران

    بزن تا از سر درد

    همان لیلا که گم شد در دل شب

    دوباره باز گردد در دل من

    بزن باران

    مکن چشم انتظارم

    بیاور بویی از محبوب و یارم

    بزن باران

    بزن دیوانه ام کن

    از این چشم انتظاریها رها کن

    بزن باران

    بزن شاید بیاید

    بزن شاید که همتایم بیاید


     

    .......................................


     

    بزن بارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان . بزن باران ... بزن ...

     

    اینم شعر محبوبم.

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ شنبه نهم مرداد 1389 و ساعت 17:14 |
    سلام.

    اول ازهمه پیشاپیش اعیادشعبانیه رو بهتون تبریک میگم.مخصوصا نیمه شعبان رو!!انشاءالله این انتظار هم به سر آید!!!

     

    اینم یه شعر طولانی از نیما به نام "قصه رنگ پریده" نخونی ضرر کردی.چون به نظر من زیباترین شعر از نیماست.نخونی ضرر کردی!!پس وقت بزار!!عشاق باید درس بگیرند از این شعر!!!ببینید سر انجام عشق نیما چه میشود.نقد و نظراتتون رو هم در آخر از این شعر برام بزارید.۲ساعت طول کشیده تا آپش کردم.اما می ارزه...پس نقدش کن.

    نقد همین شعر از کتاب "خانه ام ابری ست"  تقی پور نامداریان.

     

    من ندانم با كه گويم شرح درد
    قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟
    هر كه با من همره و پيمانه شد
    عاقبت شيدا دل و ديوانه شد
    قصه ام عشاق را دلخون كند
    عاقبت ، خواننده را مجنون كند
    آتش عشق است و گيرد در كسي
    كاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي

    قصه اي دارم من از ياران خويش
    قصه اي از بخت و از دوران خويش
    ياد مي آيد مرا كز كودكي
    همره من بوده همواره يكي
    قصه اي دارم از
    اين همراه خود
    همره خوش ظاهر بدخواه خود
    او مرا همراه بودي هر دمي
    سيرها مي كردم اندر عالمي
    يك نگارستانم آمد در نظر
    اندرو هر گونه حس و زيب و فر
    هر نگاري را جمالي خاص بود
    يك صفت ، يك غمزه و يك رنگ سود
    هر يكي محنت زدا ،خاطر نواز
    شيوه ي جلوه گري را كرده ساز
    هر يكي با يك كرشمه ،يك هنر
    هوش بردي و شكيبايي ز سر
    هر نگاري را به دست اندر كمند
    مي كشيدي هر كه افتادي به بند
    بهر ايشان عالمي گرد آمده
    محو گشته ، عاشق و حيرت زده
    من كه در اين حلقه بودم بيقرار
    عاقبت كردم
    نگاري اختيار
    مهر او به سرشت با بنياد من
    كودكي شد محو ، بگذشت آن ز من
    رفت از من طاقت و صبر و قرار
    باز مي جستم هميشه وصل يار
    هر كجا بودم ، به هر جا مي شدم
    بود آن همراه ديرين در پيم
    من نمي دانستم اين همراه كيست
    قصدش از همراهي در كار چيست ؟
    بس كه ديدم نيكي و ياري او
    مار سازي و مددكاري او
    گفتم : اي غافل ببايد جست او
    هر كه باشد دوستار توست او
    شادي تو از مدد كاري اوست
    بازپرس از حال اين ديرينه دوست
    گفتمش : اي نازنين يار نكو
    همرها ،تو چه كسي ؟ آخر بگو
    كيستي ؟ چه
    نام داري ؟ گفت : عشق
    گفت : چوني ؟ حال تو چون است ؟ من
    گفتمش : روي تو بزدايد محن
    تو كجايي ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشي
    خوب صورت ، خوب سيرت ، دلكشي
    به به از كردار و رفتار خوشت
    به به از اين جلوه هاي دلكشت
    بي تو يك لحظه نخواهم زندگي
    خير بيني ، باش
    در پايندگي
    باز آي و ره نما ، در پيش رو
    كه منم آماده و مفتون تو
    در ره افتاد و من از دنبال وي
    شاد مي رفتم بدي ني ، بيم ني
    در پي او سيرها كردم بسي
    از همه دور و نمي ديديم كسي
    چون كه در من سوز او تاثير كرد

    عشق ، كاول صورتي نيكوي داشت
    بس بدي ها عاقبت در خوي داشت
    روز درد و روز ناكامي رسيد
    عشق خوش ظاهر مرا در غم كشيد
    ناگهان ديدم خطا كردم ،خطا
    كه بدو كردم ز خامي اقتفا
    آدم كم تجربه ظاهر پرست
    ز آفت و شر زمان هرگز نرست
    من ز خامي عشق
    را خوردم فريب
    كه شدم از شادماني بي نصيب
    در پشيماني سر آمد روزگار
    يك شبي تنها بدم در كوهسار
    سر به زانوي تفكر برده پيش
    محو گشته در پريشاني خويش
    زار مي ناليدم از خامي خود
    در نخستين درد و ناكامي خود
    كه : چرا بي تجربه ، بي معرفت
    بي تأمل ،بي خبر ،بي مشورت
    من كه هيچ از خوي او نشناختم
    از چه آخر جانب او تاختم ؟
    ديدم از افسوس و ناله نيست سود
    درد را بايد يكي چاره نمود
    چاره مي جستم كه تا گردم رها
    زان جهان درد وطوفان بلا
    سعي مي كردم بهر جيله شود
    چاره ي
    اين عشق بد پيله شود
    عشق كز اول مرا درحكم بود
     آنچه مي گفتم بكن ، آن مي نمود


    من ندانستم چه شد كان روزگار
    اندك اندك برد از من اختيار
    هر چه كردم كه از او گردم رها
    در نهان مي گفت با من اين ندا
    بايدت جويي هميشه وصل او
    كه فكنده ست او تو
    را در جست و جو
    ترك آن زيبارخ فرخنده حال
    از محال است ، از محال است از محال
    گفتم : اي يار من شوريده سر
    سوختم در محنت و درد و خطر
    در ميان آتشم آورده اي
    اين چه كار است ، اينكه با من كرده اي ؟
    چند داري جان من در بند ، چند ؟
    بگسل آخر از من
    بيچاره بند
    هر چه كردم لابه و افغان و داد
    گوش بست و چشم را بر هم نهاد
    يعني : اي بيچاره بايد سوختن
    نه به آزادي سرور اندوختن
    بايدت داري سر تسليم پيش
    تا ز سوز من بسوزي جان خويش
    چون كه ديدم سرنوشت خويش را
    تن بدادم تا بسوزم در بلا
    مبتلا را چيست چاره جز رضا
    چون نيابد راه دفع ابتلا ؟
    اين سزاي آن كسان خام را
    كه نينديشند هيچ انجام را
    سالها بگذشت و در بندم اسير
    كو مرا يك ياوري ، كو دستگير ؟
    مي كشد هر لحظه ام در بند سخت
    او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
    اي
    دريغا روزگارم شد سياه
    آه از اين عشق قوي پي آه ! آه
    كودكي كو ! شادماني ها چه شد ؟
    تازگي ها ، كامراني ها چه شد ؟
    چه شد آن رنگ من و آن حال من
    محو شد آن اولين آمال من
    شد پريده ،رنگ من از رنج و درد
    اين منم : رنگ پريده ،خون سرد
    عشقم آخر در جهان
    بدنام كرد
    آخرم رسواي خاص و عام كرد
    وه ! چه نيرنگ و چه افسون داشت او
    كه مرا با جلوه مغتون داشت او
    عاقبت آواره ام كرد از ديار
    نه مرا غمخواري و نه هيچ يار
    مي فزايد درد و آسوده نيم
    چيست اين هنگامه ، آخر من كيم ؟
    كه شده ماننده ي
    ديوانگان
    مي روم شيدا سر و شيون كنان
    مي روم هر جا ، به هر سو ، كو به كو
    خود نمي دانم چه دارم جست و جو
    سخت حيران مي شوم در كار خود
    كه نمي دانم ره و رفتار خود
    خيره خيره گاه گريان مي شوم
    بي سبب گاهي گريزان مي شوم
    زشت آمد در نظرها كار من
    خلق نفرت دارد از گفتار من
    دور گشتند از من آن ياران همه
    چه شدند ايشان ، چه شد آن همهمه ؟
    چه شد آن ياري كه از ياران من
    خويش را خواندي ز جانبازان من ؟
    من شنيدم بود از آن انجمن
    كه ملامت گو بدند و ضد من
    چه شد آن يار نكويي كز فا
    دم زدي
    پيوسته با من از وفا ؟
    گم شد از من ، گم شدم از ياد او
    ماند بر جا قصه ي بيداد او
    بي مروت يار من ، اي بي وفا
    بي سبب از من چرا گشتي جدا ؟
    بي مروت اين جفاهايت چراست ؟
    يار ، آخر آن وفاهايت كجاست ؟
    چه شد آن ياري كه با من داشتي
    دعوي يك باطني
    و آشتي ؟
    چون مرا بيچاره و سرگشته ديد
    اندك اندك آشنايي را بريد
    ديدمش ، گفتم : منم نشناخت او
    بي تأمل روز من برتافت او
    دوستي اين بود ز ابناي زمان
    مرحبا بر خوي ياران جهان
    مرحبا بر پايداري هاي خلق
    دوستي خلق و ياري هاي خلق
    بس كه
    ديدم جور از ياران خود
    وز سراسر مردم دوران خود
    من شدم : رنگ پريده ، خون سرد
    پس نشايد دوستي با خلق كرد
    واي بر حال من بدبخت!واي
    كس به درد من مبادا مبتلاي

    عشق با من گفت : از جا خيز ، هان
    خلق را از درد بدبختي رهان
    خواستم تا ره نمايم
    خلق را
    تا ز ناكامي رهانم خلق را
    مي نمودم راهشان ، رفتارشان
    منع مي كردم من از پيكارشان
    خلق صاحب فهم صاحب معرفت
    عاقبت نشنيد پندم ، عاقبت
    جمله مي گفتند او ديوانه است
    گاه گفتند او پي افسانه است

    خلقم آخر بس ملامت ها نمود
    سرزنش ها و
    حقارت ها نمود
    با چنين هديه مرا پاداش كرد
    هديه ،آري ، هديه اي از رنج و درد
    كه پريشاني من افزون نمود
    خيرخواهي را چنين پاداش بود
    عاقبت قدر مرا نشناختند
    بي سبب آزرده از خود ساختند
    بيشتر آن كس كه دانا مي نمود
    نفرتش از حق و حق آرنده
    بود
    آدمي نزديك خود را كي شناخت
    دور را بشناخت ، سوي او بتاخت

    آن كه كمتر قدر تو داند درست
    در ميانخويش ونزديكان توست
    الغرض ، اين مردم حق ناشناس
    بس بدي كردند بيرون از قياس
    هديه ها دادند از درد و محن
    زان سراسر هديه ي جانسوز ،من
    يادگاري ساختم با آه و درد
    نام آن ، رنگ پريده ، خون سرد

    مرحبا بر عقل و بر كردار خلق
    مرحبا بر طينت و رفتار خلق
    مرحبا بر آدم نيكو نهاد
    حيف از اويي كه در عالم فتاد
    خوب پاداش مرا دادند ،خوب
    خوب داد عقل را دادند ، خوب
    هديه اين بود
    از خسان بي خرد
    هر سري يك نوع حق را مي خرد
    نور حق پيداست ، ليكن خلق كور
    كور را چه سود پيش چشم نور ؟
    اي دريفا از دل پر سوز من
    اي دريغا از من و از روز من
    كه به غفلت قسمتي بگذاشتم
    خلق را حق جوي مي پنداشتم

    من چو آن شخصم كه از بهر صدف
    كردم عمر خود به هر آبي تلف
    كمتر اندر قوم عقل پاك هست
    خودپرست افزون بود از حق پرست

    خلق خصم حق و من ، خواهان حق
    سخت نفرت كردم از خصمان حق
    دور گرديدم از اين قوم حسود
    عاشق حق را جز اين چاره چه بود ؟
    عاشقم من بر لقاي روي دوست
    سير
    من هممواره ، هر دم ، سوي اوست
    پس چرا جويم محبت از كسي
    كه تنفر دارد از خويم بسي؟
    پس چرا گردم به گرد اين خسان
    كه رسد زايشان مرا هردم زيان ؟
    اي بسا شرا كه باشد در بشر
    عاقل آن باشد كه بگريزد ز شر
    آفت و شر خسان را چاره ساز
    احتراز است ، احتراز
    است ، احتراز
    بنده ي تنهاييم تا زنده ام
    گوشه اي دور از همه جوينده ام
    مي كشد جان را هواي روز يار
    از چه با غير آورم سر روزگار ؟
    من ندارم يار زين دونان كسي
    سالها سر برده ام تنها بسي
    من يكي خونين دلم شوريده حال
    كه شد آخر عشق جانم را وبال
    سخت دارم عزلت و اندوه دوست
    گرچه دانم دشمن سخت من اوست
    من چنان گمنامم و تنهاستم
    گوييا يكباره ناپيداستم
    كس نخوانده ست ايچ آثار مرا
    نه شنيده ست ايچ گفتار مرا
    اولين بار است اينك ، كانجمن
    اي مي خواند از اندوه من
    شرح عشق و شرح
    ناكامي و درد
    قصه ي رنگ پريده ، خون سرد
    من از اين دو نان شهرستان نيم
    خاطر پر درد كوهستانيم
    كز بدي بخت ،در شهر شما
    روزگاري رفت و هستم مبتلا
    هر سري با عالم خاصي خوش است
    هر كه را يك چيز خوب و دلكش است
    من خوشم با زندگي كوهيان
    چون كه عادت دارم از صفلي بدان
    به به از آنجا كه مأواي من است
    وز سراسر مردم شهر ايمن است
    اندر او نه شوكتي ، نه زينتي
    نه تقيد ،نه فريب و حيلتي
    به به از آن آتش شب هاي تار
    در كنار گوسفند و كوهسار
    به به از آن شورش و آن همهمه
    كه بيفتد گاهگاهي
    دررمه
    بانگ چوپانان ، صداي هاي هاي
    بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي
    زندگي در شهر فرسايد مرا
    صحبت شهري بيازارد مرا
    خوب ديدم شهر و كار اهل شهر
    گفته ها و روزگار اهل شهر
    صحبت شهري پر از عيب و ضر است
    پر ز تقليد و پر از كيد و شر است
    شهر
    باشد منبع بس مفسده
    بس بدي ، بس فتنه ها ، بس بيهده
    تا كه اين وضع است در پايندگي
    نيست هرگز شهر جاي زندگي
    زين تمدن خلق در هم اوفتاد
    آفرين بر وحشت اعصار باد
    جان فداي مردم جنگل نشين
    آفرين بر ساده لوحان ،آفرين
    شهر درد و محنتم افزون نمود
    اين هم از عشق است ، اي كاش او نبود
    من هراسانم بسي از كار عشق
    هر چه ديدم ، ديدم از كردار عشق
    او مرا نفرت بداد از شهريان
    واي بر من ! كو ديار و خانمان ؟
    خانه ي من ،جنگل من ، كو، كجاست ؟.
    حاليا فرسنگ ها از من جداست
    بخت بد را بين چه با من مي
    كند
    دورم از ديرينه مسكن مي كند
    يك زمانم اندكي نگذاشت شاد
    كس گرفتار چنين بختي مباد
    تازه دوران جواني من است
    كه جهاني خصم جاني من است
    هيچ كس جز من نباشد يار من
    يار نيكوطينت غمخوار من
    باطن من خوب ياري بود اگر
    اين همه در وي
    نبودي شور و شر
    آخر اي من ، تو چه طالع داشتي
    يك زمانت نيست با بخت آشتي ؟
    از چو تو شوريده آخر چيست سود
    در زمانه كاش نقش تو نبود
    كيستي تو ! اين سر پر شور چيست
    تو چه ها جويي درين دوران زيست ؟
    تو نداري تاب درد و سوختن
    باز داري قصد درد اندوختن ؟
    پس چو درد اندوختي ، افغان كني
    خلق را زين حال خود حيران كني
    چيست آخر! اين چنين شيدا چرا؟
    اين همه خواهان درد و ماجرا
    چشم بگشاي و به خود باز آي ، هان
    كه تويي نيز از شمار زندگان
    دائما تنهايي و آوارگي
    دائما ناليدن و بيچارگي
    نيست اي غافل !
    قرار زيستن
    حاصل عمر است شادي و خوشي
     نه پريشان حالي و محنت كشي
    اندكي آسوده شو ، بخرام شاد
    چند خواهي عمر را بر باد داد
    چند ! چند آخر مصيبت بردنا
    لحظه اي ديگر ببايد رفتنا
    با چنين اوصاف و حالي كه تو راست
    گر ملامت ها كند خلقت رواست
    اي ملامت گو بيا وقت است ، وقت
    كه ملامت دارد اين شوريده بخت
    گرد آييد و تماشايش كنيد
    خنده ها بر حال و روز او زنيد
    او خرد گم كرده است و بي قرار
    اي سر شهري ، از او پرهيزدار
    رفت بيرون مصلحت از دست او
    مشنو اين گفته هاي پست او
    او نداند رسم چه ، آداب چيست
    كه چگونه بايدش با خلق زيست
    او نداند چيست اين اوضاع شوم
    اين مذاهب ، اين سياست ، وين رسوم
    او نداند هيچ وضع گفت و گو
    چون كه حق را باشد اندر جست و جو
    اي بسا كس را كه حاجت شد روا
    بخت بد را اي بسا باشد دوا
    اي
    بسا بيچاره را كاندوه و درد
    گردش ايام كم كم محو كرد
    جز من شوريده را كه چاره نيست
    بايدم تا زنده ام در درد زيست
    عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
    عاشقي را لازم آيد درد و غم
    راست گويند اين كه : من ديوانه ام

    در پي اوهام يا افسانه ام
    زان كه بر
    ضد جهان گويم سخن
    يا جهان ديوانه باشد يا كه من
    بلكه از ديوانگان هم بدترم
    زان كه مردم ديگر و من ديگرم
    هر چه در عالم نظر مي افكنم
    خويش را در شور و شر مي افكنم
    جنبش دريا ،خروش آب ها
    پرتو مه ،طلعت مهتاب ها
    ريزش باران ، سكوت دره ها
    پرش و حيراني شب پره ها
    ناله ي جغدان و تاريكي كوه
    هاي هاي آبشار باشكوه
    بانگ مرغان و صداي بالشان
    چون كه مي انديشم از احوالشان
    گوييا هستند با من در سخن
    رازها گويند پر درد و محن
    گوييا هر يك مرا زخمي زنند
    گوييا هر يك مرا شيدا كنند
    من ندانم چيست در عالم نهان
    كه مرا هرلحظه اي دارد زيان
    آخر اين عالم همان ويرانه است
    كه شما را مأمن است و خانه است
    پس چرا آرد شما را خرمي
    بهر من آرد هميشه مؤتمي ؟
    آه! عالم ، آتشم هر دم زني
    بي سبب با من چه داري دشمني
    من چه كردم
    با تو آخر ، اي پليد
    دشمني بي سبب هرگز كه ديد
    چشم ، آخر چند در او بنگري
    مي نبيني تو مگر فتنه گري
    تيره شو ، اي چشم ، يا آسوده باش
    كاش تو با من نبودي ! كاش ! كاش
    ليك ، اي عشق ، اين همه از كار توست
    سوزش من از ره و رفتار توست
    زندگي با تو سراسر ذلت است
    غم ،هميشه غم ، هميشه محنت است
    هر چه هست از غم بهم آميخته است
    و آن سراسر بر سر من ريخته است
    درد عالم در سرم پنهان بود
    در هر افغانم هزار افغان بود
    نيست درد من ز نوع درد عام
    اين چنين دردي كجا گردد تمام ؟
    جان من فرسود از اين اوهام فرد
    ديدي آخر عشق با جانم چه كرد ؟
    اي بسا شب ها كنار كوهسار
    من به تنهايي شدم نالان و زار
    سوخته در عشق بي سامان خود
    شكوه ها كردم همه از جان خود
    آخر از من ، جان چه مي خواهي ؟ برو
    دور شو از جانب من ! دور شو
    عشق را در خانه ات پرورده اي
    خود نمي داني چه
    با خود كرده اي
    قدرتش دادي و بينايي و زور
    تا كه در تو و لوله افكند و شور
    گه ز خانه خواهدت بيرون كند
    گه اسير خلق پر افسون كند
    گه تو را حيران كند در كار خويش
    گه مطيع و تابع رفتار خويش
    هر زمان رنگي بجويد ماجرا
    بهر خود خصي بپروردي چرا ؟
    ذلت تو
    يكسره از كار اوست
    باز از خامي چرا خوانيش دوست ؟
    گر نگويي ترك اين بد كيش را
    خود ز سوز او بسوزي خويش را
    چون كه دشمن گشت در خانه قوي
    رو كه در دم بايدت زانجا روي
    بايدت فاني شدن در دست خويش
    نه به دست خصم بدكردار و كيش
    نيستم شايسته ي ياري تو
    مي رسد بر من همه خواري تو
    رو به جايي كت به دنيايي خزند
    بس نوازش ها ،حمايت ها كنند
    چه شود گر تو رها سازي مرا
    رحم كن بر بيچارگان باشد روا
    كاش جان را عقل بود و هوش بود
    ترك اين شوريده سرا را مي نمود
    او شده چون سلسله بر گردنم
    وه
    ! چه ها بايد كه از وي بردنم
    چند بايد باشم اندر سلسله
    رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
    من ز مرگ و زندگي ام بي نصيب
    تا كه داد اين عشق سوزانم فريب
    سوختم تا عشق پر سوز و فتن
    كرد ديگرگون من و بنياد من
    سوختم تا ديده ي من باز كرد
    بر من بيچاره كشف
    راز كرد
    سوختم من ، سوختم من ، سوختم
    كاش راه او نمي آموختم
    كي ز جمعيت گريزان مي شدم
    كي به كار خويش حيران مي شدم ؟
    كي هميشه با خسانم جنگ بود
    باطل و حق گر مرا يك رنگ بود ؟
    كي ز خصم حق مرا بودي زيان
    گر نبودي عشق حق در من عيان ؟
    آفت جان من
    آخر عشق شد
    علت سوزش سراسر عشق شد
    هر چه كرد اين عشق آتشپاره كرد
    عشق را بازيچه نتوان فرض كرد

    اي دريغا روزگار كودكي
    كه نمي ديدم از اين غم ها ، يكي
    فكر ساده ، درك كم ، اندوه كم
    شادمان با كودكان دم مي زدم
    اي خوشا آن روزگاران ،اي خوشا
    ياد باد آن روزگار دلگشا
    گم شد آن ايام ، بگذشت آن زمان
    خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
    بگذرد آب روان جويبار
    تازگي و طلعت روز بهار
    گريه ي بيچاره ي شوريده حال
    خنده ي ياران و دوران وصال
    بگذرد ايام عشق و اشتياق
    سوز خاطر ،سوز جان ،درد فراق
    شادماني ها ، خوشي ها غني
    وين تعصب ها و كين و دشمني
    بگذرد درد گدايان ز احتياج
    عهد را زين گونه بر گردد مزاج
    اين چنين هرشادي و غم بگذرد
    جمله بگذشتند ، اين هم بگذرد
    خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
    بگذرد هم عمر اين شوريده بخت
    حال ، بين
    مردگان و زندگان
    قصه ام اين است ، اي آيندگان
    قصه ي رنگ پريده آتشي ست

     در پي يك خاطر محنت كشي ست
    زينهار از خواندن اين قصه ها
    كه ندارد تاب سوزش جثه ها
    بيم آريد و بينديشيد ،هان
    ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
    پند گيريد از من و از حال من
    پيروي خوش نيست از اعمال من
    بعد من آريد حال من به ياد
    آفرين بر غفلت جهال باد

     

     

    خسته نباشی گلم...


     

    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 و ساعت 14:53 |

    خانه ام ابري است
    يكسره روي زمين ابري است با آن

    از فراز گردنه ,خرد وخراب ومست
    باد مي پيچد

    يكسره دنيا خراب از اوست

    وحواس من

    آي ني زن ,كه تو را آواي ني برده است دور از ره,كجايي؟

    خانه ام ابري است اما

    ابر بارانش گرفته است

    در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم

    من رو به آفتابم

    مي برم در ساحت دريا نظاره

    و همه دنيا خراب وخرد از باد است

    و به ره ,ني زن كه دايم مي نوازد ني ,در اين دنياي ابر اندود

    راه خود را دارد اندر پيش

     

    ني زن

    اگر تمامی ما قدرت خواندن افکار یک دیگر را داشتیم اولین چیزی که در دنیا از بین میرفت عشق بود
     
    راستي بهتون توصيه ميکنم از فال عشق تو همين وبلاگ استفاده کنيد!دکمه جوابشو بزن!!نترس!!
     
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 و ساعت 21:34 |

    همه   شب در  غم   آنم   که   چه زايد  روزم                       روزم آيد چو ز در  از  غم شب   در  سوزم

    همچو صبحم نه لب از خنده جدا ليک چو شب                       تيرگيها   به   دل     غمزده    مي اندوزم

    ماجرائي    نبود    گفتي    از  آشوب    جهان                       نکته  سربسته  نهادي  که شود  مرموزم

    آتش افروز     نبودم     من      بيمار    توام                          سوختي خوش که نبيني ز چه  مي افروزم

    مردني نيست  کز  آن  زندگي‌اي  راست نشد                      خنده‌ي شمع از آن  است که من  ميسوزم

    هيچکس  را   نه   به   حالت    بنهادند   بجا                        سخن   راستي   اين است   که مي‌آموزم

    فاش  نيما  مکن  اين  نکته  ز  کار بد ونيک                          دست افشان  نخ او  گير  که  من ميدوزم

    نکته گيران   بخيلند   نهان   از   پس  و پيش                         تا   نبينند  که   گويد  نه  بد  آمد  روزم
    • نوشته شده توسط ♫♥م-حسینی♥♫ در تاریخ پنجشنبه سوم تیر 1389 و ساعت 22:55 |