انگاسی
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر كردن گرفت از چپ و راست
دید آیینه ای فتاده به خاك
گفت : حقا كه گوهری یكتاست
به تماشا چو برگرفت و بدید
عكس خود را ، فكند و پوزش خواست
كه : ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گوهر ز شماست
ما همان روستازنیم درست
ساده بین ،ساده فهم بی كم و كاست
كه در آیینه ی جهان بر ما
از همه ناشناس تر ، خود ماست
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ ساعت 18:39 توسط ♫♥م-حسینی♥♫
|
ناودانها شر شر باران بی صبری است