ناودانها شر شر باران بی صبری است آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است کفشهایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری است پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد در تب دردی که مثل زندگی جبری است و سرانگشتی به روی شیشه های مات بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم… اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم… اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم… اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
سلام.امیدوارم چند دقیقه ای که مهمون وبلاگ و این خونم هستین,بهتون خوش بگذره و لذت ببرین.منتظر نظراتتون هستم.نظر بذارید تا منم به رسم ادب و احترام بیام وبتون!منتظرم...
هست شب,يک شب دم کرده وخاک رنگ رخ باخته است. باد،نوباوه اب،از بر کوه سوي من تاخته است. هست شب،همچو ورم کرده تني گرم در استاده هوا، هم ازين روست نميبيند اگر گمشدهاي راهش را. باتنش گرم،بيابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ به دل سوختهي من ماند به تنم خسته که ميسوزد از هيبت تب! هست شب.آري،شب.